«اکسل» و «بیئتریس» زوجی سالخورده که با عشق و علاقه با هم زندگی میکنند، پس از مدتها تحمل رفتارهای بدِ اهالی روستا، تصمیم میگیرند سفر کنند؛ سفر به روستای دیگر که میدانند پسرشان آنجا انتظارشان را میکشد. اما مگر آنها فرزندی دارند؟ اگر دارند چه بر سرش آمده؟ یادشان نمیآید! آنها هم مثل دیگر مردم دهکده فراموشی گرفتهاند. غولِ فراموشی در دهکده جا خوش کرده و آرام آرام در حال محو کردنِ خاطرات، جزئیات روابط و حتّی حسهاست. پس بعضی اهالی تصمیم میگیرند غول را بیدار کنند و برخی اصرار به ادامۀ حضور پُررنگ فراموشی و زنده نشدن خاطرات دارند...
درگیری انسانها با خاطراتشان همواره یکی از دغدغههای «ایشی گورو» بوده. او در این رمان تصمیم نهایی را بر عهدۀ اهالی میگذارد؛ رهایی از خاطرات یا روبهرو شدن با آن؟
شما می توانید با ثبت نظر و امتیاز خود ما را در بهبود محصولات یاری رسانید .