مرکز جاذبهای که در سرتاسر این کتاب سرگردان و پنهان و سلطهجو مانده است (خواهد ماند!) مرگ است. مرکزی که نه فقط نقطۀ گرانش بلکه همزمان نقطۀ گریز است. این گریز میتوانست به هر سویی باشد و در بهترین حالت به یک جهندگی مدام تبدیل شود؛ به یک واگرایی ناب. اما این هدفِ ظاهراً بیهدف، اول به دلیل ناتوانیِ ضروری من و دوم به دلیل مهارناپذیریِ وسوسۀ گزینش، ناممکن است. وسوسه در اینجا سینما را انتخاب میکند. سینمایی که در پایان قرن نوزدهم از دلِ اسباببازیهای ویکتوریایی بیرون آمد و در تاریخِ کوتاه رشدِ سرسامآورِ خود، نه فقط نگاههای اکراهآمیز اندیشه را به سوی خود چرخاند، بلکه به اسبابی برای اندیشیدن تبدیل شد. همین توانایی سینما در گستردن گسترۀ اندیشه بهانۀ کافی برای انتخاب آن است. اگر سینما توانی جدید در اندیشیدن است، پس میتوان در / با سینما به مفهومی همچون مرگ هم اندیشید.
شما می توانید با ثبت نظر و امتیاز خود ما را در بهبود محصولات یاری رسانید .